حكيم ابوالقاسم فردوسى
420
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
در ميان سپاه و نزديك آن درفش سياه بر خاك افتاده است . پس زود به آنجايى كه او افتاده است ، برو تا مگر يك بار ديگر روى او را ببينى . آن شاهزاده كه چنين شنيد ، اسپ سرخرنگ خود را از جاى برانگيخت و پيوسته بكشت و شور به پا كرد و بتاخت ، تا اين كه به پيش او رسيد و زرير را كشته بر آن خاك بديد . چون به او نزديك شد و رخسارش را بديد ، چشمانش تاريك شد . دل و هوش از او برفت و خود را از پشت زين ، در كنار او بر زمين انداخت . پيوسته مىگفت : اى ماه تابان من ، اى چراغ دل و ديده و جان من ، مرا با اين رنج و سختى بپروردى . ليك اكنون كه رفتى ، مرا به چه كسى سپردى ؟ از آن هنگام كه لهراسپ شاه ، سپاه را به تو و تاج و تخت را به گشتاسپ داد ، هميشه سپاه و كشور را بيآراستى و آرزوى رزم داشتى . اكنون نامت در گيتى برافراخته گشت ، ليك خودت ناكام كشته شدى . من اينك به سوى برادرت - آن شاه فرخنده - مىروم و مىگويم : ديگر از اين تخت خوب شاهى فرود آى ، زيرا كه چنين چيزى كه از تو به او رسيد ، سزاوارش نبود . پس اكنون برو و كينهء او را از دشمنان بگير . نستور تا ديرگاه بدين گونه بود . آنگاه بار ديگر بر اسپ سوار شد و با بانگ بلند به نزديك شاه رفت كه در آن هنگام در آن رزمگاه بنشسته بود . پس به شاه گفت : اى خسرو نيكخواه ، برو و كينهء پدرم را بخواه . شاه ، مرا بر اين خاك خشك افكنده ، ليك خودش در آسايش است . چون نستور اين سخنان را در پيش شاه بگفت ، ديگر روز روشن بر شاه سياه گشت . گيتى بر او تاريك شد و تن پهلوانيش باريك گشت . پس گفت : آن اسپ سياه و جوشن و كلاهخود مرا بيآوريد زيرا كه من امروز از پِى كين زرير ، از خون آن پهلوانان دشمن جويهاى خون روان خواهم ساخت . چنان آتشى در گيتى اندازم كه دود آن از اينجا تا به كيوان رسد . چون پهلوانان آن رزمگاه و آوردگاه و سپاهيان را بديدند و اين كه شاه آهنگ رفتن به آن جنگ و كينهخواهى كرده است ، همگى به آواى بلند گفتند : اى شاه كيش ، نبايد تو نيز آن چنان گردى . اى شاه تو نبايد به اين كين جستن به روى ، زيرا كه ارجاسپ